تبليغات|طراحی سایتX
•**•ღ عاشقانه ای برای تو ღ•**•





























•**•ღ عاشقانه ای برای تو ღ•**•

این وبلاگ را درختی بدان
روییده در کویر اینترنت
که هر از چند گاهی چکاوکانی بر شاخه هایش می نشینند
و برای دقایقی خداوند را آواز می کنند
بی اعتنا به جغدی پیر که به اصطلاح خود را
متولی درخت می داند!!!!

حاصل یک عمر مادری....





خدایا!

وقتی به خودم نگاه می کنم  ۰ مطلق را می بینم

وقتی به تو نگاه می کنم ۱ کامل و هستی واحد را

وقتی به خودم قبل از تو نگاه می کنم ۰۱را میبینم

و وقتی به خودم بعد از تو نگاه می کنم ۱۰را

مشاهده می کنم پس اول خدا بعد خودم...



بنگر که او چه میگوید:

اگر بندگان گنهكار من بدانند كه چقدر مشتاق توبه و بازگشت آنان هستم، از شدت شوق میميرند...

دل نوشت:روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 16/1/1391ساعت 11:04 توسط مشتی خاکنظرات(48) |






در شعشعه ی لحظه ی عرفانی آغاز بهاران
 
                          برایت آرزو کردم:خدا را...عشق را....



خدایا...تقدیرم رو میدم به دست تو...
میدونم قشنگ تر از هرکس دیگه ای برام توش یادگاری مینویسی...
میدونم بهتر از هرکسی صلاح منو میخوای
و با همه ی شیطنت هام بیشتر از همه دوستم داری!
نمیدونم قراره چه اتفاقاتی تو سال جدید برام پیش بیاد اما....
خیالم تخته که تو هستی و پشتم رو خالی نمیکنی...

تقدیر فسون من، تدبیر فسون تو    تو عاشق و لیلایی، من دشت جنون تو
 


مخلوقات دوست داشتنی ...
خدای دوست داشتنی...
 خدایی که بنده هاشو دوست داره ....
مخلوقاتی که خداشونودوست دارن
کاش من هم تو این حلقه محبت باشم...

دل نوشت:


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 1/1/1391ساعت 11:52 توسط مشتی خاکنظرات(28) |



گفت : خدا قبول کند...

 به دستانش نگاه کرد،

 درختی کاشته بود ...

آه ازآن لحظه که با یک "عمر" هزینه و

میلیاردها "لحظه" خرج کردن

نامزد دل من

در انتخابات عشق خداوند

رای نیاورد...

آنوقت چه کنم ؟

دور دوم هم که ندارد

"انتخابات الهی"



    مردی الهی میگفت و چه زیبا میگفت :

می خواهی خداوند را خوشحال کنی حق احدی را ضایع مکن...

از مورچه گرفته تا فرشتگان مقرب...

حق...حق...حق




دل نوشت: خدایا فهمیده ام که؛

 امان در ایمان مستتر است ...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 16/12/1390ساعت 10:03 توسط مشتی خاکنظرات(49) |





وقتی پزشکان میگویند شیر بخورید میگوییم چشم. وقتی هم میگویند شیر نخورید میگوییم چشم. وقتی نصاب لباسشویی میگوید بیش از این مقدار لباس نریزد توی ماشین میگوییم چشم. وقتی کارخانه اتومبیل سازی مینویسد در مدت آب بندی خودرو از فلان سرعت به بالا نرانید میگوییم چشم. وقتی خدا میگوید نماز بخوان، میپرسیم چرا؟ وقتی میگوید: روزه بگیر، میپرسیم چرا؟ وقتی میگوید: حجاب، میپرسیم چرا؟ . . .

نه از تو؛ نه از من

روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند. آوازی شنيد که:

ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟

شيخ گفت: بار خدايا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

«تذكره الاولياء عطار نيشابوری» 

دل نوشت: آنهایی که به بیداری خداوند اعتماد دارند ،
  راحت تر می خوابند . ..




برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 2/12/1390ساعت 09:39 توسط مشتی خاکنظرات(25) |

 





وقتی خدا از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت ، از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم  که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم ...

گوش میدهی چیزی در گوشت بگویم؟

گوشت را بیاور نزدیک...:

شنیده ام که میگویند:

اگر در روز یک بار آیة الکرسی بخوانی،خداوند یک فرشته را مامور میکند که تا شامگاه از تو مواظبت کند...

و اگر دوبار در روز بخوانی،دو فرشته را....

و اگر سه بار در روز بخوانی...خداوند به فرشته ها میگوید: کنار بروید که من میخواهم خودم،"عاشقانه" از او مواظبت کنم...


 

دل نوشت:می گن با هرکی دوست بشی شکل و فرم اونو می گیری
فکرشو بکن…
اگه با خدا دوست بشی ، چه زیبا شکل می گیری!

 


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 15/11/1390ساعت 09:36 توسط مشتی خاکنظرات(84) |




معجزه خبر نمی کند ، با احتیاط ناامید شوید !

حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست

سر عقل آمده آن بنده که دیوانه توست . . .



ايستگاه خدا

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر
رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

و به راستی اوست عاشق واقعی...درود بر روح پاک و مطهرش!


دل نوشت:گاهی از خودمان نا امید می شویم ...آخر خرابکاریهایمان از حد میگذرد...

اما مژده بدهم که خدا خیلی مهربان تر از این حرف هاست...


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 1/11/1390ساعت 11:46 توسط مشتی خاکنظرات(24) |

باور کنید خدایی که از روزی این موجود غافل نیست ، منو و شما رو یادش نمیره ...مائیم که روزی رسانمون رو فراموش میکنیم!

 خدا برف را براي دلتنگي ات آفريد

ایستگاه استجابت دعا :


یک نفر دلش شکسته بود/توی ایستگاه استجابت دعا

منتظرنشسته بود/منتظر ،ولی دعای او/دیرکرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش/توی چار راه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ/گیر کرده بود

او نشست و باز هم نشست/روزها یکی یکی/از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ جا/از دعای او اثر نبود

هیچ کس/از مسیر رفت و آمد دعای او/با خبر نبود

با خودش ،فکر کرد/پس دعای من کجاست؟

او چرا نمی رسد؟/شاید این دعا/راه را اشتباه رفته است!

پس بلند شد/رفت تا به آن دعا/راه را نشان دهد

رفت تا که پیش ازآمدن برای او/دست دوستی تکان دهد

رفت/پس چراغ چار راه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش/کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان/سبز شد

او از این طرف ،دعا از آن طرف/در میان راه

با هم آن دو رو به رو شدند/دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب ،گرم گفتگوشدند

وای که چقدر حرف داشتند....

برف ها

کم کم آب میشوند

شب

ذره ذره آفتاب میشود

و دعای هرکسی

رفته رفته توی راه

مستجاب میشود....

<عرفان آهار نظری<

 



دل نوشت:آموخته ام که وقتی ناامید میشوم ، خداوند با تمام عظمتش ناراحت میشود و عاشقانه انتظار میکشد که به رحمتش امیدوار شوم . . . !


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 15/10/1390ساعت 02:19 توسط مشتی خاکنظرات(52) |

استادى از شاگردانش پرسید:

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:

چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که

طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

*سرانجام او چنین توضیح داد:

*هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله

می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید

صدایشان را بلندتر کنند.

*سپس استاد پرسید:

*هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟

چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.

فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

*

استاد ادامه داد:

*هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف

معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به

یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند.

این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش

اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما همیشه

صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای

نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.

خدایا کمک کن اوضاعمان رو به راه شود ...

                 رو به راه مستقیم ...


دل نوشت: شانس نام مستعار خداست آنجا که نمی خواهد امضایش پای داده هایش باشد...



برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 1/10/1390ساعت 10:12 توسط مشتی خاکنظرات(26) |



عاشق آن است که هرچه نظر روی تو افتد , با تمام دل و جانش بکند قربانی...


پایگاه فرهنگی ، مذهبی شیعه ها - بخشی از مناجات های خواجه عبدالله انصاری

الهی! ما در دنیا معصیت می‌کردیم، دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین می‌شد، و دشمن تو ابلیس شاد.
الهی! اگر فردای قیامت عقوبت کنی، باز دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین شود، و دشمن تو ابلیس شاد، دو شادی به دشمن مده، و دو اندوه بهر دل دوست مَنه.
            میتوانی دو تا الله را در این تصویر بخوانی؟




دل نوشت: بلند بخوان درشت بنویس آویزه ی گوشت کن که .....:
 تقوا آن نیست که با یک تق وا برود.

برچسب ها :خواجه,انصاری,الله,سلام,دوست,قربانی,عاشق,


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 15/9/1390ساعت 03:09 توسط مشتی خاکنظرات(18) |



به او میگویم:چرا خدا باز هم به زمین باران هدیه میدهد؟
با این همه گناه و بدی های ما،باز هم لایق نعمتی چون باران هستیم؟
به آسمان نگاه میکند و میگوید: این ما هستیم که بندگی نمیکنیم....
اما...
خدا خدایی اش را میکند!


عشق گنجشکی


روزی دو گنجشک نر و ماده پیش حضرت سلیمان رفتند.

گنجشک نر از بی محبتی های همسرش گله کرد و در آخر گفت که عاشقانه گنجشک ماده را دوست دارد.

حضرت به گنجشک ماده گفتند: اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا به او کم محبتی میکنی؟

 گنجشک ماده گفت: یا نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه رو.

مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟

این کلام در دل جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد و فقط یک دعا می کرد.می گفت:

                " الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن..."




د
ل نوشت:
خدایــــــــــــــــــــــــا!

دستم به آسمانت نمی رسد، اما تو که دستت به زمین می رسد 

بلندم کن . . .


برچسب ها :خدا،گنجشک،حضرت سلیمان,


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 1/9/1390ساعت 12:52 توسط مشتی خاکنظرات(27) |


چهره تو

خود دایرة المعارفی است

که ثابت میکند خدا مهربان است.

        


زير گنبد کبود / جز من و خدا / کسی نبود / روزگار / رو به راه بود / هيچ چيز / نه سفيد و نه سياه بود / با وجود اين / مثل اينکه چيزی اشتباه بود / زير گنبد کبود / بازی خدا / نيمه کاره مانده بود...

واژه ای نبود و هيچ کس              

شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد

توی گوش من يواش گفت:

تو دعای کوچک منی...

 بعد هم مرا  مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت     خود به خود      با شروع بازی خدا     عشق افتتاح شد

سالهاست اسم بازی من و خدا زندگی ست       هيچ چيز  مثل بازی قشنگ ما

                                                 عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت                     مثل بازی بهار با درخت

           با خدا طرف شدن                              کار مشکلی ست

                         زندگی            بازی خدا و يک عروسک گلی ست.

                                                                                           (عرفان نظر آهاری)


دل نوشت:دلت را جايي... حوالي خدا... چهار ميخ کن که با رفتن اين و آن نرود...

برچسب ها :عروسک گلی،خدا؛بازی,خدا مهربان است،,


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 15/8/1390ساعت 08:59 توسط مشتی خاکنظرات(17) |






 
   


الا یاایهاالساقی ادرکا سا وناولها
                     که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها


سلام...سلامی به لطافت حس زیبای داشتن او...
اینجا عاشقانه ای ست برای او...
برای او مینویسم که یادم نرود هست...و تو هربار به من و خودت یادآوری کنی بودنش را...
با من بیا...همراهم شو...گاهی یادم میرود بودنش را،تو واسطه شو...
اینجا عاشقانه ای ست برای او:

                                        "هوالمحبوب"

برچسب ها :خدا،عشق،عاشقانه,


برچسب‌ها: <-TagName->
نوشته شده در 13/8/1390ساعت 12:49 توسط مشتی خاکنظرات(13) |


آخرین مطالب
» <%EntryTitle%>
  • عناوین مطالب وبلاگ

  • Design By : TopBloger.com